نازنین زهرانازنین زهرا، تا این لحظه: 15 سال و 1 ماه و 6 روز سن داره

فرشته کوچولو

سفر به مشهد

1393/4/10 15:19
نویسنده : مامان الهه
629 بازدید
اشتراک گذاری

ما فقط 3 روزه که از سفر خرم آباد برگشتیم ولی مسائلی برای مامان پیش اومد که تصمیم گرفت برای اینکه آرامش پیدا کنه  و شارژ روحی بشه بره مشهد پیش امام رضا (علیه السلام) 

من تا حالا چندین بار هواپیما سوار شدم ولی هر بار مثل اینکه بار اولمه سوار میشم و همه چیز برام تازگی داره و من هیجان زده رفتار میکنم.

ماجراهای سفر در ادامه مطلب...

سفر ما قرار بود 10 روزه باشه ولی شد 20 روز مصادف با سوم تا بیست و سوم ماه رمضان (مامان میگه: ما این افتخار رو داشتیم که 20 شب از شبهای مبارک ماه رمضان رو مهمان امام رئوف باشیم و توی حرم در محضر ایشون روزمون رو افطار کنیممحبت)

هر بار که وارد حرم میشدم دستم رو میذاشتم روی سینه و خم میشدم و میگفتم: سلام امام مهربونم 

تو این مدت دیگه همه کارمندهای هتل من رو شناخته بودن، مخصوصا قسمت رستورانخندونکزبان

توی حرم مامان باید دائم دنبال من میومد، چون من اصلا نمینشستم (مامان:خسته) من کاملا مستقل بودم هرچقدر هم که جا مهری از جاییکه مامان نشسته بود فاصله داشت من خودم تنهایی میرفتم مهر و کتاب دعا برای خودم می آوردم و دقیقا همون مسیری که میرفتم رو برمیگشتم و این برای مامانم عجیب بود که چجوری من میتونم تو این همه جمعیت این مسافت طولانی رو تنهایی برم و برگردم و یکبار هم مسیر رو گم نکردم و مامان هرچی قصه با موضوع بچه دزدی بلد بود برای من تعریف کرد و هر بار مقدار خشونت قصه رو بیشتر میکرد ولی فایده ای نداشت حتی برای آب خوردن هم تنها میرفتم!! (مامان:گریهچقدر تو سر نترسی داری بچه ؟؟!!) کم مونده بود مامان خودش رو از دست من بزنه. خلاصه قصه و سرگرمی و خوراکی و تشویق و تنبیه و جیغ و داد و دعوا و .... هیچی نمیتونست مانع من بشه. بعضی وتها آنقدر از مامان دور میشدم که مامان رو به اندازه یه نقطه میدیدم و از راه دور براش دست تکون میدادم.

هرجا بچه ای میدیدم پیشش مینشستم و باهاش دوست میشدم و دیگه از اونجا تکون نمیخوردم و هرچی خوراکی داشتم میبردم و با بچه ها میخوردیم. عاشششق این بودم که مامان یه چیزی بگیره که من توی حرم پخش کنم و هر بار سر راه حرم یاد مامان می انداختم که یه چیزی بخره مثل پفیلا ، اسمارتیز ، پسته ، جیلی بیلی و ... وقتی شروع به پخش کردن میکردم همه بچه ها دورم جمع میشدن و این برای من خیییییییلی لذت بخش بود. تو این 20 روز روزی دو بار برای نماز ظهر و نماز مغرب میرفتیم حرم و مامان نگران بود که نکنه من دل زده و خسته بشم ولی روز هجدهم که فردای شب احیا بود چون تا اذان صبح بیدار بودیم و خسته بودیم برای نماز ظهر نرفتیم حرم و من اونقدر غرغر کردم و گریه کردم که بابا مجبور شد من رو ببره مسجدی که کنار هتل بود تا نماز رو به جماعت بخونم و مامان خیالش راحت شد که تو این 18 روز نه تنها دل زده نشدم بلکه وابسته هم شدم. (مامان:محبت)

من در تمام مراسم های حرم با جمع همراهی میکردم. موقع نماز پابه پای همه نماز میخوندم و موقع دعا من هم کتاب دستم میگرفتم و خودم رو تکون میدادم و ناله میکردم و موقع روضه خوانی هم چادر رو سرم میکشیدم و با تکونهای شدیدی گریه میکردم و حتما هم باید دستمال کاغذی دستم میگرفتم. این کارهای من آنقدر برای بقیه جالب بود که از من فیلم و عکس میگرفتند.

خرید و شهربازی هم رفتیم.

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (0)